وقتی میگویم "ما" ، میدانم که امثال "من" هنوزم هم نفس می کشند و هر از گاهی که دلشان میگیرد، خنده ای بر لبشان نمودار میشود، به تلخی خنده شان کاری ندارم، ولی میدانم که میدانند نباید نقطه ی تاریک محفلشان باشند.
ما مانند فولکس استیشن 1960 می مانیم که هنوز جاده ها را زیر پا می گذارد ولی در میان شلوغی اتومبیل های سال، حرفی برای گفتن ندارد
ما نتوانستیم دهه ها را به سرعت پشت سر گذاریم، یک جا در گذشته ماندیم
هیچ گاه نتوانستیم برای از دست دادن هایمان، دست هایمان را پر از رَدِ تیغ کنیم
یا وقتمان را بیش تر از کتاب در کنار دمبل ها و هالترها بِکُشیم تا خالکوبی مان از زیر آستین کوتاهمان که نماد قدرت بازوانمان است، دل عالم را ببرد.
نه تنها ابی و داریوش و قمیشی را پشت سر نگذاشتیم، دلتنگ که میشدیم تا تاج و ایرج و دلکش هم عقب می رفتیم.
دست خودمان که نیست، نمی توانیم هندزفری در گوش، سر و ته خیابان ها را به هم بدوزیم و غم دلمان را در صدای تتلو و 2ّFM و ابلیس، خفه کنیم
در نگاه پدرمان چیز ناشناسی ست که سرزنشش را تاب نمی آوریم، وقتی که با نامحرمش حرف میزد و نگاهش به جای دیگه ای خیره بود، یا کم ترین معرفتشان این بود که هر گاه از خشم به خود می پیچیدند، دندان به جگر می گرفتند که خانواده همراهمان هست، ما چگونه اینقدر بی چشم و رو میشدیم که در ایستگاه اتوبوس چنان لم بدهیم که انگار ارث آبا و اجدادیمان است و دهنمان را باز کنیم و حرف هایی بزنیم که دختر مردم چهار قدم از ما دورتر شود تا شاید بتواند راحت تر نفس بکشد؟!
پدرانمان یادمان دادند که مرد بودن، نه به قطر بازوهاست، نه به سبیل پشت لب یا حتی زبانی که یک آن تمام عالم را خر خودش کند، مرد بودن به امنیتی است که از بودن ما نشأت می گیرد؛ که خانواده ات با بودنت آرامش گیرند، که دوستت روی تو حساب کند، که اگر زیر باران طفلکی را سوار کردی، هفت ستون بدنش نلرزد.
ما دیدیم پدرمان کار می کند تا زیر دِین کسی نباشد، شاید پینه های دستانش صورتمان را اذیت می کرد ولی سر بلند بودند
ما نتوانستیم درک کنیم که پول پدر خرج عمل بینی و آرایشگاه شود، آرایشگرمان جاستین و رونالدو را نمی شناسد و همان جور که از بیست سال پیش شروع کرده، قیچی اش را در موهایمان می رقصاند.
نمیدانم، شاید زشت باشد که هنوز ته خلاف مان لب رودخانه و قلیان و چایی ست، و دوست دختری نداریم که خاطراتمان در کنج کافی شاپ ها را مرور کنیم.فکرش هم سخت است که سیگار در بین دستمان باشد و موهای پدرمان سفید شود، چه برسد به آن که در غم فراق دختری هوا را پر از دود سیگار کنیم.
برای همین است که میگویم ما شبیه استیشن 1960 می مانیم، چون حتی طرز لباس پوشیدمان هم با این روزی ها غریبه است.
حالا هر جور که میخواهد بشود، اصلا ما را به وسط قرن 21 پرتاب کنند، ما نمی توانیم خودمان نباشیم.
برچسب:
نویسنده: آروین ایمانی