وقتی دلیلی برای ماندن نبود
وقتی باوری برای ماندن نبود
رفتن بهترین گزینه بود
که کوله بار تنهایی و تن خستگی ام را به دوش بگیرم
و آن را دور از همه،جایی زمین گذارم
تا دیگر کسی نباشد تا از پنجره اشتراکاتمان،دلمان برای هم بلرزد
و آنقدر نامطمئن باشیم که یک روز تن به خفت پیدا کردن صاحب جدیدی برای دل بی صاحبمان بدهیم و پس از آنکه نشد آنچه که میخواستیم،بازگردیم و بگوییم نشان به این نشان که این زخم تو،شبیه زخم من است،پس می شود از همین جای راه که پیاده شده بودیم،باز کنار هم به تاخت برویم.
ساختن زمین محکم میخواهد که عمرت را بگذاری و بسازی چیزی که سرآمد باشد.
ولی فکرش را بکن،زمین بلرزد،دو دل می شوی
و این دو دل بودن یک مرگ تدریجی است و من صد سال هم که بمانم،دستم به کار نمی رود.
بگذریم،رفتن هرقدر هم که به آن مطمئن باشی،باز هم جان فرساست.
برچسب:
نویسنده: آروین ایمانی