من بارها متولد شده ام و بارها مرده ام
با دست های خودم زندگی ساخته ام
و با همین دست ها طناب را به دور گردنم انداخته ام
مگر می شود که به یک روز خاص در طول سال متعهد بود؟
بارها مرده ام
روز هایی که دست هایم از سرم حساب نمی برند
روز هایی که چشمانم به صندلی خالی رو به رویم خشک شده اند
روزهایی که فاصله با بیرحمی تمام،خودش را بر روی زندگی ام آوار کرده
و هر بار از نو متولد شده ام
دوباره تلاش کرده ام
دوباره ایستاده ام و از نو این روح خسته را آماج نامردترین خنجرها کرده ام
زخم خورده ام و هیچ نگفته ام
نه شنیده ام و خندیده ام
و می دانم روزی این زخم ها کارم را تمام می کند
و آن روز من افتخار میکنم به تعداد روزهای تولدم
به تعداد دفعاتی که باز توانستم روی هدف هایم،هرچقدر بعید،پافشاری کنم
پانزدهم اسفند،روز تولد من نیست،روز شروع یک ماراتن ناجوانمردانه بر روی کره است که به طرز احمقانه ای گرد است.
برچسب:
نویسنده: آروین ایمانی