ما هم می خواستیم این بار که بهار آمد
و گل از گل شکفت
و دوباره پرستوها نغمه ی نو شدن سرودند
ساز دلمان را از نو کوک کنیم
و آنقدر شاد بنوازیم
که حتی خودمان یادمان برود،درد این دل چه بود
ولی
افسوس که هرچه قبل از این کلمه قطار می شود،به سرعت رنگ می بازد
ای کاش درد این دل را بفهمی
بفهمی که بهار این دل، در گرو بهار دل های زیادیست
در گرو بهار دل پیرزنی که چشم هایش به آیینه غبار گرفته اش دوخته شده
در گرو بهار دل پدری که دستان پینه بسته اش، لطافت صورت کودکش را خدشه دار میکند
در گرو بهار دل پسرک دستفروشی که از کودکی و نو شدن سهمی ندارد
ساز من کوک می شود،اگر خوش بنوازد ساز دل مردمان من.
می توانیم هدیه ی بهار برای دل گرفته ای باشیم؟
برچسب:
نویسنده: آروین ایمانی