نادر ابراهیمی را با کتاب مردی در تبعید ابدی شناختم،کم سن و سال بودم ولی جمله به جمله این کتاب را می بلعیدم،مثل تشنه ای که به آب رسیده باشه،از قلم نادر سیراب میشدم.
بعدش آتش بدن دود را خوندم،و با شیرینی های این کتاب خندیدم و با تلخی هاش گریه کردم.
من رمان زیاد خونده بودم،ولی عجیب قلم نادر ،تفکرش،نگاهش به دنیا،با اونچه که درون من بود،همخونی داشت،شاید بشه گفت اگر من ذوق و قلم نادر را داشتم،دقیقا همین چیزهایی را که اون نوشته،می نوشتم.
بعدش بر جاده های آبی سرخ،یک عاشقانه آرام،ابن مشغله،ابوالمشاغل،رونوشت بدون اصل،چهل نامه کوتاه و ...
نادر معلم من شد،من با کتاب هاش بزرگ شدم،نادر اسطوره من شد.
اگرچه گاهی در عمل کمی لنگ میزنم،ولی در تفکر کاملا شبیه نادر هستم.
من همیشه اگر بخوام کسی را بشناسم،از کتاب های مورد علاقه اش و نویسنده محبوبش میپرسم،اگر کسی بخواد درون من را بشناسه،باید کتاب های نادر را بخونه.
درود میفرستم بر این مرد بزرگ و افسوس میخورم که جایش خالی تر از خالی ست.
استاد نادر ابراهیمی،یک وطن پرست واقعی که زندگیش را صرف این آب و خاک کرد.
از کتاب ابوالمشاغل:
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن.
با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟
آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.
ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...
ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...
برچسب:
نویسنده: آروین ایمانی