باید ایستاد،
حتی اگر زانو ها قدری بلرزد،شک قدری نفوذ کرده باشد، و اضطراب نیز، ناگزیر،قدری...
اصل در هر شرایطی،و به هر شکلی،ایستادن است،
چرا که دوام در ایستادگی،به هر حال،شکل و شرایط را،به سود انسان ایستاده، تغییر خواهد داد.
...
نادر ابراهیمی
بی ربط به این پست،داشتم فکر میکردم به سال ها پیش،به اولین باری که سر و کارم با وبلاگ ها افتاد،خدا میدونه تا حالا با چقدر وبلاگ آشنا شدم.
وبلاگی را می بینی،نوشته هاش را میخونه،کم کم با سبک نوشتن و خلق و خوی نویسنده آشنا میشی و ناخودآگاه میشی پایه ثابت وبلاگش،عادت میکنی بهش،مثل هر شخصی که توی واقعیت هست.مثل همسایه تون که هر روز می بینیش،یا راننده اتوبوسی که هر روز باهاش سر کار میری،یا اون بستنی فروشی که بارها بهش گفتی بستنی هاش حرف نداره.اینا توی زندگی تاثیری ندارند،ولی فکرش را بکن یه روز صبح بیدار بشی و هیچ کدومشون نباشند.
ای بابا،آدم عادت میکنه.بارها به خودم گفتم که دیگه به وبلاگ کسی نمیرم،دیگه نوشته های کسی را نمیخونم،ولی اینم برای من یه عادت شده،و بعد یه مدتی میبینی طرف نیست،توی دنیای مجازی هم هر موقع کسی رفت،انگار از اول نبوده.
دارم فکر میکنم نظرات وبلاگم را به کلی ببندم و خودم را راحت کنم.