صبح به محض این که چشامو باز کردم،دستم و به سمت جیب شلوارم بردم،پاکت سیگار و احساس کردم،نمی دونم چرا و از کجا در جیب من جا خوش کرده،ولی من انتظارش و میکشیدم.مثل اینکه ادامه ای از یک رویا،پا به واقعیت گذاشته باشه.رویا؟مگه من خواب بودم؟خواب بودم یا فقط چشمامو بسته بودم؟ساعت و نگاه میکنم،هفت و یک دقیقه.سریع میام روی پشت بوم.پاکت سیگار و نگاه میکنم،همیشه از وینستون خوشم میومد،برای بدبختا که بدبختی شون از بهمن شروع شده بود،وینستون یه سیگار با کلاس بود.توی پاکت دوتا سیگار بیشتر نیست.به مغزم فشار میارم،دنبال ردی از ۱۸ تای دیگش میگردم.چیزی یادم نمیاد.
دیشب وقتی گوشیم زنگ خورد و صدای بابام از تو هپروت آوردم بیرون،بوی سیگار و حس کردم.به خودم گفتم بوی سیگارش از تلفن هم رد میشه.خوب بوی سیگارشو میشناسم،بچه که بودم هر وقت بوسم میکرد،بوی سیگار از ته ریه هاش تا ته ریه هام میرفت.صد بار بهش گفتم توی ماشین سیگار نکش،به خدا بعد ۲۴ سال ریه هام میسوزه،توی ماشین لااقل نکش.ولی خب مگه میتونست؟!
الان که خوب فکر میکنم،می بینم دیشب واقعا توی هپروت بودم،بوی سیگار که از تلفن رد نمیشه.پس بوی سیگار از کجا میومد؟کسی پیشم نبود.اون ۱۸ تا سیگار چی شد؟؟
برچسب:
نویسنده: آروین ایمانی