این مرخصی خیلی خسته ام کرد
هم روحی و هم جسمی
درگیر رابطه ای شدم که اول عاقلانه نبود و همون جور که گفتم،بیشتر توهم بود
ولی یک بار افسارم را به دلم دادم،و رسیدیم به جایی که گفت خدا عمری بدهد پیر شدنت را ببینم
اما یک بار گفتم ما انسان ها باید هرچیزی را سند بزنیم،خلاصه با همه خوب بودنش،این همه زود عمیق شدنش تعجب داشت،ولی تمام شد.میدانم چی فکر میکنید و چجور قضاوت میکنید،ولی اشتباه می کنید.دوستش دارم،دوستم دارد.حوصله توضیح دادنش نیست.
درگیر جابجایی کارگاه هستیم و بسیار خسته ام کرده.
داداشم نمیذاره پشت فرمون بشینم،میگه میکشیمون.
یه جمله ای هست که میگه دردی که تو را نکشه،قوی ترت میکنه.حسش میکنم.
حالم خراب نیست،ولی عصبانیت به شدت وجودم را گرفته.
این آهنگ برای الانم خیلی خوبه.
پ.ن:تموم وبلاگ هایی را که دنبال میکنم،میخونمشون،ولی حوصله کامنت گذاشتنم نیست.
برچسب:
نویسنده: آروین ایمانی