خرید بک لینک

صبح داشتم صورتمو اصلاح میکردم،با تیغ به صورت ناجوری بریدمش، در حالت تعجب به سر میبردم که چند جای مختلف گردنم رو هم بریدم، و این برای من که سال هاست با تیغ کار می کنم و به گفته بقیه بسیار توی این کار حرفه ای ام.

همه ش دارم به خواب فکر میکنم،به این که من چقدر خوابالو ام.البته خوابالو بودن نیستم، به یه تعداد ساعت خواب توی شبانه روز احتیاج دارم.تا جایی که خودم حساس شدم و تحقیق کردم،بزرگی لوزه هام،هنگام خواب باعث میشه اکسیژن درست به بدنم نرسه و این باعث خستگی بدنم در طول روز میشه،همین باعث شده من به خواب منظم و سر وقت عادت داشته باشم،هر کسی که مدتی منو بشناسه میدونه که مثلا من ساعت یازده به بعد خوابم،حتی خوابگاه و خونه دانشجویی هم که بودم بچه ها همیشه حواسشون به خواب من بود و کاریم نداشتن،موقع خوابم کسی نباید چراغ و روشن کنه،نسبت به نور حساسم و بیدار میشم.

یعنی این خواب تنها مقوله ایه که من روش حساسم،اگه بهم بریزه،مریضی میاد سراغم،بدن درد میگیرم،چشم هام قرمز میشه،اعصابم میریزه بهم و نداشتن تمرکز و ...

یاد ندارم شبی به خاطر درس خوندن و امتحان بیدار مونده باشم.

حالا این خواب برام مشکل زا شده،البته بهم میگه مشکل از خوابیدنت نیست و از طرز بیانته و اینکه مگه من مهم نیستم که میری بخوابی و ...

من میدونم که ایراد از رفتار منه،من واقعا هیچ وقت ادعای خاص بودن و ... نداشتم، ولی از رفتارای مرسوم بین انسان ها خیلی فاصله دارم.من میگم وقتی یه نفر و باور کنی و بشناسیش،دیگه حق نداری از کارهاش و اخلاقش ناراحت بشی.

خب وقتی میدونی یه نفر دوست داره و برات ارزش قائله و براش مهمی،نباید رفتارشو به حساب اینکه مهم نیستی و دوستت نداره.

خب وقتی از حس یک نفر نسبت به خودت مهمی،اگه جواب تلفنت و نده،یا بگه فعلا حوصله نداره که باهات حرف بزنه،باید درکش کنی،نه اینکه جار و جنجال راه بندازی و زمین و زمانو به هم بدوزی.البته سخته مثلا از کسی که خیلی دوستش داری چیزیو بخوای(مثلا یه مکالمه ساده) و اون بگه بیخیال و حوصله ندارم،ولی خب باید درک کنی که همه حق دارن حوصله نداشته باشن،یا بخواد تنها باشه.من سعی کردم احترام بذارم، نه که من آدم خوب و با شعوری باشم، فقط سعی میکنم آدما رو با همه ویژگی هاشون دوست داشته باشم.

خب من وقتی همیشه اینجوری بودم و اینجوری فکر کردم، انتظار نداشتم کسی از رفتار من ناراحت بشه،یعنی در اصل حواسم نبود که شاید بقیه اینجوری نباشند،به دل بگیرند و ناراحت بشند،مثلا وسط حرف کسی بهش بگم خب من برم بخوابم،واقعا تصورش برام سخته که ناراحت کننده باشه.البته این که طرف مقابلم ناراحت بشه یا نشه اصلا برام اهمیتی نداشت و شاید به این خاطرِ که قبلا بهش فکر نکرده بودم،ولی الان که یه نفر هست که حالش برام مهمه، فکرم درگیر این موضوع شده.

تازگیا اصلا نمیتونم منظورمو به خوبی برسونم و بارها مجبور میشم شرح بدم منظورمو و این باعث خستگی طرف مقابلم میشه،تا جایی که میدونم برچسب بهم میخوره که همیشه در حال توجیه کردنم،بعضی وقتا واقعا یه برداشت های عجیبی از حرفام میشه که خودم فکرشو هم نمیکنم و نمیدونم چی بگم و بازم این ختم میشه به جمله "تو ام که همیشه نمیدونی چی بگی"!

در کل یه سری اخلاقایی دارم که خوب نیست و مورد پسند نیست و از نگاه بقیه اشتباهه و همیشه تنش زاست،باید اصلاحشون کنم.

برچسب: نویسنده: آروین ایمانی تاريخ: دوشنبه 5 تير 1396 ساعت: 1:19

صفحه بندی