خرید بک لینک

دیشب وقتی داشتم مسواک میزدم سرمو بالا کردم و به آسمون نگاه کردم،حجم بی شماری ستاره بود،واقعا جز اینجا،وسط بیابون،به دور از نور چراغ ها نمیشه این همه ستاره دید،با اینکه روزها به شدت هوا گرمه،شب ها هوا خنک میشه و قابل تحمل،اگه باد بیاد و پشه نباشه که دیگه کویته:))

وقتی داشتم به آسمون نگاه میکردم،حس کردم که چقدر به اینجا عادت کردم،الان چهل روزه که اینجام،و پامو از اینجا بیرون نذاشتم،توی ی منطقه مستطیلی با عرض و طول صد در دویست متر که با سیم خاردار از بقیه بیابون جدا شده.سیکل قبل ۶۵ روز پامو از اینجا بیرون نذاشتم،سیکل قبلش ۵۸ روز.این سیکل هم فکر کنم ۶۶ روز بمونم.برم مرخصی و بیام حدودا ۶۰ روز دیگه باید بمونم و تموم.تموم میشه کچل بودن،۳۴۷ روز گذشته،آدم خیلی عوض میشه،سربازی خیلی عوضم کرد.خداییش کم نیست ۳۴۷ روز،به قول یه بچه ها یه لامپ را ۳۴۷ بار خاموش روشن کنی،میسوزه:)))

توی این ۳۴۷ روز با آدم های زیادی آشنا شدم،دوست های خیلی زیادی،از مهاباد بگیر تا ایران شهر،از بجنورد بگیر تا رامهرمز،از یه روستا در ته دنیا که اگه به ماشین ساعت یازده که میره برا روستا نرسی،باید ۲۴ ساعت منتظر بمونی تا بچه های تهران و ...

دلم برا جابر با لهجه شمالیش تنگ شده،برا یوسف از دشت مغان که از زندگیش برام بگه،برا رامین از داراب که شب ها موقع خواب بخونه هنوز چشمای تو مثل شبای پر ستارست،دلم برا سید که از بدشانسی بهش میگفتیم سید سیزده،دلم برا امیر که یه مشت و مال حسابی بهم بده،برا فرشید که چقدر بهم گفته بیا بوشهر،برا ابراهیم که بهم گفته پاییز بیا ببین چقدر چغندر کاشتیم،ببین چه آب سرد و زلالی داریم،برا ایروانی که گفتم من نتونستم بیام نیشابور،گفته بیا که باغ هامون پر از آلوچه شده،برا زکی که هی از شوشتر تعریف میکنه و دل من پر میکشه برا دیدنش،برا مهدی که عکس های گهر و درود و نشونم بده و من میگم واقعا بهشت ایرانه.برا نوید که فقط دلواپس خانومش بود،برا رضا که از کرمان قوتو میاورد.

چرا با ما اینکارو میکنند؟این همه آدم و میارند توی زندگیمونو بعد نمیگنند ما با حجم خالی بعد از رفتنشون چیکار کنیم؟ابوالفضل دختر همسایه رو چیکار کردی؟کاوه اون یخه ها خیلی خوب بود،محمد واقعا استهبان انجیرای خوبی داره،سعید هیچ وقت نمیخوای توی صف وایسی؟پژمان برامون کردی بخون.

شاید تقصیر خودمه که زود دور و برم و شلوغ میکنم،زود با همه سلام علیک پیدا میکنم.

نمیدونم چی شده تازگیا دیگه از خونه کسی بهم زنگ نمیزنه،فقط داداشی زنگ میزنه،مامانم که فکر کنم الان دو هفته ای هست زنگ نزده،آخرین بارم من زنگ زدم که بپرسم این خاکیشیرها رو چجور بشورمشون،بابام هم که فکر کنم کلا توی این چهل روز دوبار باهاش حرف زدم.هربار هم میگه پول میخوای؟؟آخه قربون نگرانی هات بشم،من الان چند ساله کی از تو پول گرفتم که حالا بگیرم؟

از همه باحال تر احسان(ما دوتا دوست هم نامیم) هست که زنگ میزنه و هی نصیحت میکنه،هی نگرانه،اگه توی زندگیتون یه دوست مثل احسان داشته باشید،دیگه به هیچ دوستی احتیاج پیدا نمیکنید،الحق که بی ماننده.بهش بگم جون میخوام،نه نمیگه.از اون دسته آدم هاییه که احتیاج نیست همه چیزو بهش توضیح بدی،خودش خیلی چیزا رو نگفته میدونه.احتیاج نیست چیزی و بهش ثابت کنی،باورت کرده.اگه صد بار زنگ بزنه و جوابشو ندی،نمیگه صد بار جواب نداد،صدو یکمین بار و بیخیال بشم،چون جایگاه خودشو میدونه،چون میدونه چقدر عزیزه،نیاد،من به سراغش میرم،یه دوستیه خیلی خاص،از اونایی که مطمئنی اون دنیا هم ادامه پیدا میکنه،نه من شبیه اون شدم،نه اون شبیه من،بحث کردن و ... هست،ولی سایه نمیندازه روی دوستیمون.

و مهم تر از همه،کسی هست که این روزها امید دمیده در زندگیم،کسی که همه اش تو فکر اونم و برا آینده ای در کنار او،برنامه ریزی میکنم.کسی که دست کرد توی کلاه شعبده بازی و رنگ شادی پاشید به دنیام.کسی که با اون تموم ناراحتی ها،تموم نبودن ها فراموش میشه.سرش سلامت باشه.

برچسب: نویسنده: آروین ایمانی تاريخ: دوشنبه 5 تير 1396 ساعت: 1:19

صفحه بندی