همراه داداشم و دوست عزیز داشتیم توی بازارهای اطرف میدون نقش جهان راه میرفتیم
چشمم افتاد به یه جعبه دست ساز چوبی، خوشم اومد، پر از نقش و نگار آبی رنگ، میحواستم بخرمش.
از این مغازه های فروش صنایع دستی بود که ما اصفهانیا خودمون جرأت نمیکنیم ازش خرید کنیم.
یه مرد 60 ساله با دوندون های زرد که یکی نه یکی بود نشسته بود در مغازه.
بهش گفتم حجی اینا چندس؟
نمیدونم چه فکری پیش خودش کرد؟شاید گفت اینا که اصفهانی اند و نمیاند اینارو از من بخرن، یا این سه تا مجرد و به این جعبه ها چه؟خلاصه هر فکری کرد، اشتباه فکر کرد، اصن بیخود کرد که اون فکر و کرد.
گفت اینا فروشی نیست!
من به کوهی از جعبه نگاه کردم و یه جوری که فروشنده بشنوه به داداشم و احسان گفتم یعنی اینا واسه ترشیه؟ :دی
خب یه کم بهم بر خورده بود، به نظرم ناجوانمردانه زد و مونده بودم چیکارش کنم، بزنم یا احترام سنشو نگه دارم.
خویشتن داری پیشه کردم.
بهش گفتم حجی خوشم اومده، میخوام بخرمش.
گفت روزی صدتا مثل شما میاند قیمت میکنن، من مشتری و از صد متری میشناسم، شما مشتری نیستین.
یه کم به خودم و سر و وضعم نگاه کردم دیدم چیز نامربوطی توش نیس.
خو ما خودمونم کاسبیم، اگه هزار نفر هم بپرسن و نخرن، دلیل نمیشه گند اخلاق بشیم، این اولین اصل فروشندگیه.
گفتم یه جوری حالتو بگیرم که یاد بگیری دیگه بی احترامی نکنی.
عابر بانکم و در آوردم و دادم بهش گفتم حجی اینو بگیر، ما مشتریم.
یه برق ناجوانمردانه ای چشماش زد D:
گفت حالا کدومشو میخوای؟
گفتم اون پایینیه رو، آورد، گفتم این خوب نیست، اونو میخوام، نه اونم بیار، اون یکی چطوره؟
خلاصه کل مغازشو زیر و رو کردم.گفتم کارت بکش، کشید، رمز درست نبود، کارت و گرفتم ازش، گفتم یادت باشه مودب باشی!
برچسب:
نویسنده: آروین ایمانی